• کدخبر: 37066
  • تاریخ انتشار خبر: ۸:۰۰ ق.ظ - جمعه ۱۳۹۵/۱۰/۳
  • چاپ خبر
139411101628013667002184
دل نوشته دختر شهید مدافع حرم حسن احمدی:

ندیدی چگونه از باورم نمی‌گذشت، خبر نیامدنت/ بعد از تو هر روز مادرم صبر را در کلاس تقوایش مشق می‌کند

دختر شهید مدافع حرم حسن احمدی خطاب به پدرش گفت: بعد از تو هر روز مادرم صبر را در کلاس تقوایش مشق می‌کند.

به گزارش آرمان زنان، فرزند شهید مدافع حرم، حسن احمدی در یادواره ۴۵۰ شهید اطلاعات سپاه و مدافعین حرم استان اصفهان با قرائت متن زیر یاد پدر شهید خود و سایر شهدای مظلوم مدافع حرم را گرامی داشت:

بگذشت در فراقت شب‌های بی‌شمار، هر شب به این امید که فردا ببینمت

بابای من آرامش دل بی‌قرارم، آرامش بهانه عطرآگین لحظه‌های بارانی‌ام؛ مرد بالا بلند دیروز و هزار تکه امروزم، هرگز تصور نمی‌کردم روزی بیاید که ثانیه‌ها برایم سالی بگذرد از غم فراغت؛ روزی بیاید که لبخندت را گم کنم بین خطوط مبهم غم روزگار؛ روزگاری که هیچ‌وقت بی تو بودن را در آن نمی‌دیدم.

بابای مهربانم همیشه دعایت این بود که پیوند بخوری به دوست‌های رفته‌ات و شمعی شوی که دیگران به بهانه نیستی تو آسایش یابند. دست به کار شدی و از تعریف‌هایی به اسم مرز گذشتی و در کنار حریم بزرگ بانوی قصه عاشورا به پاسبانی پرداختی.

بابای خوبم رفقایت که آسمانی شدند، وقت برای رهایی بیشتر می‌شد. اذن رهایی شما در دست‌های با کفایت عمه سادات بود و خونت می‌بایست بشود سنگ فرش حرم بانوی مصیبت دیده که مادر من و همه زنان مؤمنه سرزمینم حاضرند سرهای شریک زندگی‌شان را هدیه کنند تا خللی به آستانشان وارد نشود.

بابای خوبم ما حاضریم شب‌های تنهایی‌مان را در زیر سقف پر غبار شب تا صبح ستاره بشماریم و نبود تو را به هر دردی که باشد تحمل کنیم ولی مقابل نگاه‌های عمه سادات و دختر سه ساله ارباب بی کفنمان شرمگین نباشیم.

بابای خوبم از وقتی فدای ام‌المسائل کربلا شدی مادر و خواهرم صبورتر شده‌اند. اما انگار پایان تو شروع فصل بی‌قراری‌مان بود. بی قراری‌هایی از جنس ماندن و رفتن و مانند تو قربانی آستان دوست شدن. بعد از تو هر روز مادرم صبر را در کلاس تقوایش مشق می‌کند.

و غصه ندیدن لبخندت را می‌ریزد در کاسه تحملش. هر روز به ما یادآور می‌شود که ولایت باید خط قرمزمان باشد. تا مانند تو فدایی علمدار چفیه به دوشمان شویم. فدای رهبری که فرمودند «اگر شهدای حرم نبودند، اثری از حرم اهل بیت علیهم‌السلام نبود».

بابای عزیزم، این روزها هوای شهرها مان بارانی است. راستی یادت هست چقدر باران را دوست داشتی؟ اما تو خالق باران را بیشتر دوست داشتی و در قطره قطره باران خدا را می‌دیدی.

تو چقدر زیبا رسم بندگی را به جا آوردی. تو با تمام عظمت، همیشه خود را فقیر می‌خواندی؛ بی‌خبر از آنکه تو عزیز خدا بودی.

ندیدی؟ چگونه از باورم نمی‌گذشت؛ خبر نیامدنت. چه حالی به من دست داد از فراق همیشگی‌ات.

بابای مهربانم، دلم این روزها وقتی بهانه‌ات را می‌گیرد با ترنم «وَ ما رَاَیتُ الا جَمیلا» آرام می‌شود. به راستی که به جز زیبایی چیزی ندیدم.

شکرگذار خدایی هستم که پدرم را مدافع حریم حرم نورانی و مقدس حضرت زینب(س) قرار داد؛ زینب آن بانوی مهربان اسلام، دردانه علی و زهرا که در یک روز داغ ۱۸ تن از پاره‌های تنش را دیده و اجر تو چه نیکوست وقتی سر و کارت با بانویم زینب است. پدر مادر و همه هستی‌ام فدای زینب؛ ولی آخر همه حرف‌های گفته و نگفته‌ام در دلی سخت قلبم را می‌فشارد؛ جایی که در دیوان حافظ نوشته بود:

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

و امید است که تو برگردی و در رکاب مولایمان و صاحب عصر جلوه‌ای دیگر از فدا شدن برای مولایت را رقم بزنی.

بابای من، دعایمان کن مثل همیشه.

انتهای پیام/

درج دیدگاه

تازه ها